11487 -
احسان افشاری Ehsan Afshari

نقطه چین Notghe Chin

Featured
557085 پخش
  • تاریخ انتشار : 23 فروردین 1398

دانلود آهنگ جدید احسان افشاری به نام نقطه چین

Download New Music Ehsan Afshari – Notghe Chin

Processing your request, Please wait....
یزد موزیک یزد موزیکاحسان افشاری به نام نقطه چین

متن دکلمه نقطه چین از احسان افشاری

گفتی آیا غربت انسان دلیلی داشته
گوش کن آری برادر جان دلیلی داشته
نقطه چین های پس از پایان دلیلی داشته
اینکه شیطان می شود شیطان دلیلی داشته

بخوان شاعر بخوان و شعله ور کن خودنویست را
دوباره امتحان کن آخرین کبریت خیست را

در این شب های توخالی صدای طبل می پیچد
کماکان شیهه ی اسبی در این اسطبل می پیچد

قنات مرده را با خون ما فواره می بندند
در این اسطبل هر شب سایه ها قداره می بنند

چنان ابر نفس دیواری از تحمیل می بندد
که اشک از چشم تا جاری شود قندیل می بندد

از آدمهای طوفان دیده مشتی کاه می سازد
زمین از خاک باورمرده قربانگاه می سازد

یکی از آستین قرص قمر می آورد بیرون
یکی از کوزه ها مار دو سر می آورد بیرون

یکی در مدح خاکستر دکان زرگری دارد
یکی با داس و چکش دعوی پیغمبری دارد

یکی بر نعل می کوبد، یکی بر آب می خندد
یکی هر جمعه روی اسب چوبی شرط می بندد

یکی از خواب های دیگری پروانه می دزدد
یکی در زیر باران شمع سقاخانه می دزدد

یکی با لهجه ی خفاش از خورشید می خواند
یکی بر گور خالی سوره ی توحید می خواند

اگر صلح است و بدبیانه دارم جنگ می بینم
چرا دست تو را با خون خود یکرنگ می بینم؟

در این پاییز حلق آویز خنجرها فروانند
برادر کور خواندی نابرادرها فراوانند!

چرا باور کنم ترفندهای حقه بازان را
برادر می شناسم چهره ی تابوت سازان را

حباب شیشه ام حق دارم از دیوانه می ترسم
که از سنگ ترازوی عدالت خانه می ترسم

پذیرفتم که پشت میله های انزوا باشم
کبوتر نیستم تا جلد این خرپشته ها باشم

تو هستی باش من حمال بی مزدی نخواهم شد
رکاب چرک این انگشتر دزدی نخواهم شد

خرم؟ دیوانه ام؟ پالان مشتی گورکن باشم
ذلیل ِیاوه ی رجاله های پنبه‌زن باشم

قرار این است باید با خودت هم ناتنی باشی
تو سگ دو می زنی تا سکه ی فیل آهنی باشی

تو را چون گوی بی تابانه در گردونه می خواهند
که این خفاش ها بخت تو را وارونه می خواهند

همان دستی که آخر خنجری از پشت خواهد زد
به حلوای تو در روز عزا انگشت خواهد زد

تو حالا شاخه ی انجیری اما چوب خواهی شد
که بعد از میوه دادن هیزمی مرغوب خواهی شد

برادر موج سرکش سنگ خواهد شد در این ساحل
صدف ها لانه ی خرچنگ خواهد شد در این ساحل

نمی گویم به کاسب کاری بازار چین شک کن
به تلقینی که از افسانه می سازد یقین شک کن

مراقب باش حوض نقره ای قلاب هم دارد
که نیلوفر شدن تنهایی مرداب هم دارد

به دست آوردن یک تیله تاوان لجن دارد
نمی دانی برادر جان چه دردی واقعا دارد

که در این شهر کولی کش غریب افتاده هم باشی
مضافا طعمه ی سگ های بی قلاده هم باشی

برادر جان سیاهی لشکری در صحنه سازی ها
لباس خونی ات را دیده ام در گاوبازی ها

تو هم با خشک و تر در آتش تقدیر می سوزی
بترس از پایکوبی های بعد از جشن پیروزی

بترس از آنکه دست جاده با جادو یکی باشد
مسیر خانه ی صیاد با آهو یکی باشد

بزن اما از این دیوار مشتت در نمی آید
کسی در زندگی جز مرگ پشتت در نمی آید

سکوتم را پذیرفتی دل بی طاقتم را نه
تو تنها چهره ام را می شناسی غربتم را نه

تو یادت رفته در سلول های مشترک بودیم
به رسم خالکوبی ها رفیق بی کلک بودیم

تو یادت رفته چندین بار با هم امتحان دادیم
به دور از چشم ناظم برگه هامان را نشان دادیم

صدای گرگ های قصه را تقلید می کردیم
مدرس را به قلک هایمان تبعید می کردیم

چه شبها که شبیه چشم خوابالوده پف کردیم
به گلدان های خالی هسته ی گیلاس تف کردیم

عصای معجزه در دست های سرد چاپلین بود
تمام زندگی در قایق هاکلبریفین بود

دو خطی کافکا خواندیم و از آیینه ترسیدیم
لبو را دور کاغذهای جنگ و صلح پیچیدیم

چه شبها پای آن ضبط قدیمی های و هو کردیم
نوار کاست ممنوعه ای را پشت و رو کردیم

زمان از لانه ی ساعت مرتب نیش زد ما را
پدرناکوک هی عقرب به عقرب نیش زد ما را

زمان از قلب زخمی پاره آهن های خوبی ساخت
برای نفی هم از ما چه دشمن های خوبی ساخت

نه یک سیاره ی آبی نه مراوارید کیهان است
زمین گهواره ی جامانده ای در زیر باران است

نگفتی شرقی غمگین چه وهمی تا سرابت برد
کجای رفت و امدهای این گهواره خوابت برد

از آن شهر خیابان مرده تنها دود جامانده
کلاغی روی دست شاخه ی بدرود جامانده

تمامش می کنم، حرفی نمی ماند همین کافی است
برای انتقام از آنچه دیدم نقطه چین کافی است

به باقی مانده ی خاکسترم کبریت خواهم زد
دوباره زیر شعر آخرم کبریت خواهم زد

دیدگاهی وجود ندارد